ئاڵەکۆک

هێمن تەنیا add_a_photo
سیاه گیسو دلم را برد
و من محو پیچ مویش
او به پاییز بود گذر کرد،
تا من به عید محو بویش

پیکرش را تراشیدن
این خرامان غزالم را
چۆن نگاره دیدم اورا
چوون کشیدن شکل و رویش

گر بە فرسخ دور باشد
دور نباشم از کنارش
لیک پرواز هم بخواهد
میروم هربار به کویش

من اسیر عشق اویم
یا که او جذاب بودش
سست و بیجانم کند او
با عشوه ها و جادویش

همچو یک یل روبروی
کل دنیا ایستادم
کشت من را با ضربِ
تیر دو تاق ابرویش

ایزدم گر در بهشتت
جای من باشد بدان که
یار اگر دوزخ بماند
بی هوا میرم به سویش

من، نه دیوانه، نه کافر
نه یک تخسی لا مکانم
یک تنهای عاشقم من
در فراق و آرزویش
نووسین: هێمن نیک بین

پەراوێز edit