همان روزی آدم بر ما پدر شد
همانجا عمرمان بیهوده سر شد
برای خلق جان کاری نکردند
چه جانهایی که بی بها سپر شد
زمانه سخت درس داده بر ما
به وقت امتحان خواهان شر شد
برای شادی ها از خود گذشتیم
و غم هایی که برما تاج سر شد
خطر را بر دل و بر جان خریدیم
به لطف ایزدم جان بی خطر شد
ز بهر یک ثمر بذر کاشتند و
که بادی آمد و باغ بی ثمر شد
پدر بالی کشید بر خانواده
ز سختی آن پدر هم در به در شد
کسی که چشم و گوش جهان بود
جهان اما برایش کور و کر شد
به زین رخش رستم آرزو داشت
ز اقبالش، زین پالان خر شد
و آن قارون که کاخش از طلا بود
ندیدی در شبی زیر و زبر شد
بشر خود خالق اصل طلا بود
گذشت و او غلام سیم و زر شد
بگو شاعر قلم برتو نیاز است
که عالم بود ز تنها بی خبر شد
همانجا عمرمان بیهوده سر شد
برای خلق جان کاری نکردند
چه جانهایی که بی بها سپر شد
زمانه سخت درس داده بر ما
به وقت امتحان خواهان شر شد
برای شادی ها از خود گذشتیم
و غم هایی که برما تاج سر شد
خطر را بر دل و بر جان خریدیم
به لطف ایزدم جان بی خطر شد
ز بهر یک ثمر بذر کاشتند و
که بادی آمد و باغ بی ثمر شد
پدر بالی کشید بر خانواده
ز سختی آن پدر هم در به در شد
کسی که چشم و گوش جهان بود
جهان اما برایش کور و کر شد
به زین رخش رستم آرزو داشت
ز اقبالش، زین پالان خر شد
و آن قارون که کاخش از طلا بود
ندیدی در شبی زیر و زبر شد
بشر خود خالق اصل طلا بود
گذشت و او غلام سیم و زر شد
بگو شاعر قلم برتو نیاز است
که عالم بود ز تنها بی خبر شد