من نیستم آدم ترسویی
ولی از آدم بودنم میترسم
از دلداده شدن باکم نیست
از مجنون شدنم میترسم
ترسی از شدت عاشق شدن
در ویرانه این دل نیست
ولی از آمدن و رفتن،
و جدا شدنم میترسم
عاشق خندە و تبسم و
دلشاد شدنم هر لحظه
ولی از ریختن اشک و
گریه کردنم میترسم
من از تنهایی و سردی و
تاریکی باکم نیست
اما از روز روشن
بی یار شدنم میترسم
من از مرگ و نیستی
هراسی به سرم نیست
ولی از هر لحظه و
هزار بار مردنم میترسم
من ترس ندارم
که تنها شوم و تنها بمیرم
اما از بی تو بودن و
بی هم بودنم میترسم
من از اینکه تو
دلت خوش باشد خوشحالم
ولی از یک لحظه
پیش تو نبودنم میترسم
من از زندگی و
نفس کشیدن دلشادم
ولی امروز بە بعد
از سردرگم بودنم میترسم
ولی از آدم بودنم میترسم
از دلداده شدن باکم نیست
از مجنون شدنم میترسم
ترسی از شدت عاشق شدن
در ویرانه این دل نیست
ولی از آمدن و رفتن،
و جدا شدنم میترسم
عاشق خندە و تبسم و
دلشاد شدنم هر لحظه
ولی از ریختن اشک و
گریه کردنم میترسم
من از تنهایی و سردی و
تاریکی باکم نیست
اما از روز روشن
بی یار شدنم میترسم
من از مرگ و نیستی
هراسی به سرم نیست
ولی از هر لحظه و
هزار بار مردنم میترسم
من ترس ندارم
که تنها شوم و تنها بمیرم
اما از بی تو بودن و
بی هم بودنم میترسم
من از اینکه تو
دلت خوش باشد خوشحالم
ولی از یک لحظه
پیش تو نبودنم میترسم
من از زندگی و
نفس کشیدن دلشادم
ولی امروز بە بعد
از سردرگم بودنم میترسم